
یکی بود یکی نبود . دریکی از جنگل های بزرگ جهان جغدی دانا زندگی می کرد. هرکس که جواب سوالهای خود را نمی دانست می آمد و ازجغد دانا جواب سوال خود را می پرسید.
دریکی از روزهای سرد زمستان ، روباهی مکار و حیله گر می خواست جغد را شکار کند تا کسی نتواند به پاسخ سوالات خود برسد و پیشرفت کند . وقتی گنجشک کوچولو روباه را دید که داشت نقشه ی شکار جغد را می کشید سریع به بقیه ی موجودات جنگل خبر داد که روباهی می خواهد جغد را شکار کند . همه عصبانی شدند و به سوی روباه حمله کردند و روباه را فراری دادند تا نتواند جغد دانا را شکار کند .آن موقع جغد خواب بود و هیچ چیزی را نفهمید . وقتی جغد از خواب بیدار شد دید که همه ی موجودات جنگل دوروبر او جمع شده اند . جغد از آنها پرسید :" چرا شما اینجا هستید ؟ " . موجودات جنگل همه با هم گفتند :" برای اینکه کسی به تو آسیب نرساند ".

